تبليغاتX
یاسین...مینا...جاوید عشق
یاسین دوسٍت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:36  توسط یاسین...مینا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:30  توسط یاسین...مینا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:43  توسط یاسین...مینا | 

معانی عشق

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است .   8 ساله

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

۴ ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

۶ ساله

 

 

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . 

 ۷ ساله

 

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

۷ ساله

 عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 

 5 ساله

 

 

     از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:40  توسط یاسین...مینا | 
 اگه بری از پیشم من فقط نگات میکنم  

 تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم!!
 
 بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم ......
 
اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:43  توسط یاسین...مینا | 

آرام می آیی آرام می روی.

 

 نرو بمان

 

 اگرچه گرفته ای ام از من.

 

 بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای

 

 آسمان را از چشمان بی نهایت تو بنگرم.

 

 آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می

 آیم.

 خودفروش می شوم در محضر تمامی مردانگی ات.

 

 احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم.

 

 نامم را از من بگیر.

 

نشانم را اما...

 

آنسوی همه دلهای شکسته،

 

 دخترکی ست که برای پایان

 

 تمام نفرینهایش نماز می خواند

 

  دل پر کینه اش را خاک می کند،

 

 جای همان عروسکهای چال شده ای

 

 که دارند زنده می شوند.

 

قسم به جان تمام ماهیهای

 

تشنه تشنه است

 

 ماهيها راببريم سراغ كوزه به سرها

 

ارام بيا ارام ميرويم...

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:57  توسط یاسین...مینا | 

تمام احساسم مال توست
 و قشنگترين ترانه هاي صبحگاهي را براي تو به لب جاري مي كنم.
مي داني بهترين عطر هايم از نفس تو ساخته مي شود
و زيبا ترين آسمان فقط در نگاه تو جلوه مي كند
من براي لبخندت دلتنگم
 و براي تمام حرفهايت كاغذهايي از جنس خاطره تدارك ديده ام
صداي تو ترنم باران است
من خودم را گم كرده ام ،بيا و پيدايم كن
مانند كويري تشنه ي بارانم
حال عجيبي دارم !
 نمي دانم آيا روزي اين عطش جانكاه من به پايان خواهد رسيد؟
محتاج كنار تو بودنم
چقدر براي زيارت چشمهايت روزشماري كرده ام .
تمام دعاهايم براي لمس دستهاي تو ست
و تمام اشكهايم از آن نگاه مهربان تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:27  توسط یاسین...مینا | 

شايد بروم زير پلک شب و بگويم خورشيد نورش را بتاباند بر عرياني غم هايم...
شايد بروم تا سبزي يک درخت و بگويم مرا بروياند بهار به بهار...
شايد برم تا سخاوت يک ابر و بگويم مرا ببارد...قطره به قطره...
شايد بروم تا طراوت يک چشمه...تا پويش يک رود...
تا عظمت يک اقيانوس و تازگي را بياموزم و پويايي را و عظمت را...
شايد بروم تا سختي يک کوه و بگويم سختم کند...صخره به صخره...
شايد بروم تا درخشش يک ستاره و بگويم مرا تابناک کند...شب به شب...
شايد بروم تا سپيده و بگويم مرا طلوع کند... صبح به صبح...
شايد بروم تا ماه...شايد بروم تا آفتاب...شايد بروم تا نور...شايد بروم تا خدا...شايد بروم...شايد...
اما بي تو...چيزي کم است...
 صبح کم است... ماه کم است...  نور کم است...
بي تو بوسه کم است...بي تو آغوش کم است...بي تو نفس کم است...
آسمان هر کجا،بي تو همين رنگ است...مي دانم...مي دانم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:26  توسط یاسین...مینا | 

بعد از مدتها با لبخند از خواب بيدار شدم...
بوي تو بود که پيچيده بود به دور من...انگار که در بازوان تو از خواب بيدار شوم...
چقدر خوبست بودنت حتي اگر در خوابهاي من باشد...چه سعادتي...
بالاخره توانستم با تو باشم،فقط من و تو...
 راه رفتيم... حرف زديم... خنديديم و من نگاهت کردم...
چقدر ناگفته داشتم با تو و چه آرام بودم،
نه مثل هميشه با دست و پاي گم کرده و زبان بند آمده که همه چيز مي گويد الا آن چه بايد بگويد...
ديگر در تب و تاب ماندن و رفتن هم نبودم
  هميشه خواستم تا ابد در کنار تو و زير باران نگاهت بمانم
و حالا چقدر تو را کم دارم ، چقدر جايت خاليست در کنارم...
چقدر دستانم بيهوده اند وقتي که دستان تو را ندارم ...
 چقدر چشمانم خالي اند وقتي نگاه تو دوخته نشده به نگاهم...
من تو را کم دارم...تو را کم دارم...تو را کم دارم...

(print image)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:24  توسط یاسین...مینا | 

دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:3  توسط یاسین...مینا |